جملاتی از جان ماکسول

رهبری و کارتیمی

اگر مي خواهيد عرض خيابان را طي كنيد، يك يا دو درجه تغيير مسير، آسيبي به شما نخواهد زد. اما اگر مي خواهيد از عرض اقيانوس بگذريد چند درجه خطا در محاسبه مي تواند شما را به دردسر بيندازد.

رهبر خوب پيروان خود را تشويق مي كند تا چيزي را به او بگويند كه نياز به داشتن آن دارد، نه چيزي را كه خوشايند اوست.

رهبران پيش از آنكه دست مردم را بفشارند، باید قلب آنها را تسخير كنند.

وقتي انسان اعتبار خود را هزينه مي كند، نمي تواند رهبر بماند.

هيچ كس رهبري كسي را كه خود را از ديگران بهتر مي داند، نمي پذيرد.

در دنياي كسب و كار، ابزار رهبري حقوق و درآمد است. بيشتر پيروان وقتي پاي گذران زندگي به ميان مي آيد، از رهبر خود به خوبي پيروي مي كنند.

در سازمان هاي داوطلبانه نمي توان پيروان را به زور وادار به همكاري كرد. اگر رهبر نفوذ نداشته باشد، كسي خواسته هايش را پاسخ نمي دهد.

براي برآوردن ميزان هوشمندي يك حاكم، نخستين روش اين است كه ببينيد چه افرادي را به دور خود گرد آورده است.

هيچ انساني كامل نيست، اما آدمهايي كه خيال مي كنند كامل هستند هرگز به درد كار تيمي نمي خورند.

منبع:جملات حکیمانه

دکتر مصدق

می‌گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت ایران تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه‌ی شرکت‌کنندگان تعیین شده بود، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی از ایران روی صندلی نماینده انگلستان نشست.

پیش از آغاز نشست، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای نماینده هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست. اما پیرمرد توجهی نكرد و روی همان صندلی نشست...

جلسه داشت آغاز می‌شد و نماینده هیات انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه دکتر مصدق بلند شود و او بتواند روی صندلی خویش بنشیند، اما پیرمرد اصلاً نگاهش هم نمی‌کرد.

جلسه آغاز شد و قاضی رسیدگی‌کننده به دکتر مصدق رو کرد و گفت: شما جای نماینده انگلستان نشسته‌اید. جای شما آن جاست.

کم کم ماجرا داشت پیچیده می‌شد و بیخ پیدا می‌كرد که دکتر مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت: «شما فكر می‌کنید نمی‌دانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیات انگلیس کدام است؟ نه جناب رییس! خوب می‌دانیم جایمان کدام است. اما علت این كه چند دقیقه‌ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود تا دوستان بدانند بر جای دیگران نشستن یعنی چه؟»

او اضافه کرد: «سال‌های سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست و ایران سرزمین آبا و اجدادی ماست نه سرزمین آنان ...»

سكوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پایان سخنانش كمی سكوت كرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خویش قرار گرفت.

با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست، فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان محکوم شد.

خدایا ،گفتم ...گفتی

گفتم  : خسته ام ...

گفتی :
لا تقنطوا من رحمه الله  
از رحمت خدا ناامید نشید ( زمر/53)


گفتم  : هیشکی نمی دونه تو دل من چی میگذره

گفتی :
ان الله یحول بین المرء و قلبه
خدا حائل است بین انسان و قلبش (انفال/24)


گفتم  : غیر از تو کسی رو  ندارم

گفتی:
نحن اقرب الیه من حبل الورید
ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق / 16)


گفتم  : ولی انگار اصلا منو فراموش کردی ! 

گفتی :
فاذکرونی اذکرکم
منو یاد کنید تا یاد شما باشم ( بقره / 152 )


گفتم  : تا کی باید صبر کرد ؟

گفتی:
و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا
تو چه میدونی شاید وقتش نزدیک باشه  ( احزاب / 63 )


گفتم  :تو بزرگی و نزدیک بودنت، برای منه کوچيک خیلی دوره! تا اون موقع چی کار کنم؟

گفتی:
و اتبع ما یوحی الیک و اصبر حتی یحکم الله
کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه ( یونس / 109 )


گفتم  :خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده ات هستم و ظرف صبرم کوچک ... یه اشاره کنی تمومه !

گفتی :
عسی ان تحبوا شیئا و و هو شر لکم
شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه ( بقره / 216 )


گفتم  : انا عبدک الضعیف و الذلیل ... اصلا چطور دلت میاد ؟

گفتی:
ان الله بالناس لرئوف رحیم
خدا نسبت به همه مردم – نسبت به همه – مهربونه ( بقره / 143 )


گفتم  : دلم گرفته

گفتی :
بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
(مردم به چی دل خوش کردن ؟) باید به فضل و رحمت خدا شاد بود.

 
گفتم  : راست ميگيد اصلا بی خیال!  توکلت علی الله  

گفتی :
ان الله یحب متوکلین
خدا اونایی رو که توکل میکنن دوست داره ( آل عمران / 159 )

 

شعری از مجتبي كاشاني

در مجالی که سخت کوتاه است
وای بر سینه ای که پر آه است
شب نمی ماند این چنین تیره
بعد از او نوبت سحرگاه است
پشت این ابرهای تیره و تار
جنگلی از ستاره و ماه است
به جهان باید اینچنین نگریست
گاه دلگیر و گاه دلخواه است
شاد باید که بگذریم از او
و نگوییم عمر کوتاه است
رهزنی می رسد به نام اجل
بی گمان در کمین این راه است
بی خبر می رسد کجاوه مرگ
خوش بحال کسی که آگاه است
 

یادم باشد

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بربخورد و نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد و خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را...

 يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل من دل نيست.

 يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب دورنگي را با كمتر از صداقت ندهم.

 يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم. 

يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم و از آسمان درس پاك زيستن. 

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند. 

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان.

 يادم باشد زندگي را دوست دارم. يادم باشد هرگاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم. 

يادم باشد معجزه قاصدك ها را باور داشته باشم. يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود.

 يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم. يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم.

يادم باشد , يادم باشد.....

 

شعر مادر(فریدون مشیری)

تاج از فرق فلک برداشتن ،
جاودان آن تاج بر سرداشتن
در بهشت آرزو ره یافتن،
هر نفس شهدی به ساغر داشتن،
روز در انواع نعمت ها و ناز،
شب بتی چون ماه در بر داشتن ،
صبح از بام جهان چون آفتاب ،
روی گیتی را منور داشتن ،
شامگه چون ماه رویا آفرین،
ناز بر افلاک اختر داشتن،
چون صبا در مزرع سبز فلک،
بال در بال کبوتر داشتن،
حشمت و جاه سلیمانی یافتن،
شوکت و فر سکندر داشتن ،
تا ابد در اوج قدرت زیستن،
ملک هستی را مسخر داشتن،
برتو ارزانی که ما را خوش تر است:
لذت یک لحظه "مادر" داشتن!

منبع:جملات حکیمانه

گاندی

از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد ديگر خطرناک هستند :

 ثروت، بدون زحمت 

لذت، بدون وجدان

دانش، بدون شخصيت 

تجارت، بدون اخلاق

علم، بدون انسانيت

 عبادت، بدون ايثار

 سياست، بدون شرافت  

یک لیوان شیر

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی  و گرسنگی شد. او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند .
با این حال وقتی دختر جوان زیبایی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان گفت:هیچ. "مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم." پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که "هاروارد کلی "نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.
تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.

**************************

سال‌ ها بعد…

زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر "هاروارد کلی" برای مشاوره در وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شداو بلافاصله بیمار را شناخت مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت جمله ای به چشمش خورد. ”همه مخارج بیمارستان قبلا با یک لیوان شیر پرداخته شده است“. امضا دکتر هاروارد کلی    

سنجش عملکرد

روزی پسرکی وارد مغازه ای شد. از صاحب مغازه خواست با جایی تماس بگیرد. صاحب مغازه اجازه داد. پسرک شروع کرد به گرفتن شماره. صاحب مغازه بر حسب اتفاق مکالمات پسرک را می شنید. پسرک پرسید:« خانم ممکن است کوتاه کردن چمن هایتان را به من بسپارید؟ خواهش می کنم.»
زن جواب داد:« کسی هست که این کار را برایم انجام دهد.»
پسرک گفت:« خانم من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام میدهم.»
زن در جواب گفت:« از کار این فرد کاملاً راضی هستم.»
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد:« من پیاده رو و جدول جلوی خانه ی شما را هم برایتان جارو و تمیز می کنم. در این صورت شما هر روز زیباترین پیاده رو و چمن را در شهر خواهید داشت.»
مجدداً زن پاسخ منفی داد. پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت بدون این که حرفی بزند. گوشی را گذاشت. مرد مغازه دار که صحبت های پسرک را شنیده بود به سمت پسرک رفت و گفت:« از این رفتارت خوشم آمد. به خاطر این روحیه ی خاص و خوبی که داری دوست دارم کاری به تو پیشنهاد کنم.»
پسرک جواب داد:« نه متشکرم. من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند!»

نازنین

دخترم با تو سخن مي گويم ‏
زندگي در نگهم گلزاريست ‏
و تو با قامت چون نيلوفر،شاخه ي پر گل اين گلزاري ‏
من به چشمان تو يک خرمن گل مي بينم ‏
گل عفت ، گل صدرنگ اميد ‏
گل فرداي بزرگ
گل فرداي سپيد
چشم تو آينه ي روشن فرداي من است

زنده یاد محمد رئوف

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ی ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه ی آن ثانیه ها خواهم مرد
شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند
موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد
گم شدم در قدم دوری چشمان بهار
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

عکسهایی از زنده یاد محمد رئوف