بهشت
"دیالوگی بیاد ماندنی از استاد پرویز پرستویی در فیلم مارمولک "
چایت را بنوش
نگران فردا نباش
از گندمزار من و تو
مشتی کاه میماند
برای بادها...
شهر پومپی در دامنه آتشفشانی به نام کوه عبرت ساخته شده بود
این شهر گردشگاه بسیار زیبایی برای ثروتمندان بود و یکی از زیباترین شهرهای روم بود!!
این قوم فاسد شدن تا آنجا که این شهر مرداب رذایل اخلاقی شد!!!
در این شهر جنگ میان حیوانات درنده و انسانها و انسان و انسان را در میادین اصلی شهر برگزار میکردند و این مبارزات تا جایی بود که یک نفر کشته شود!!
این شهر قتلگاه رهبران دین مسیحیت شده بود و ثروتمندان از ریختن خون افراد بی گناه لذت میبردند!!!!
در این شهر اوضاع و احوال بردگان بسیار خراب بود و اشراف زاده ها بردگان خود را مجبور به کارهای ناپسند میکردند و......
سر انجام عذاب از جایی وارد شد که آنها فکرش را نمیکردند!
آتشفشان کوه عبرت!(از آن به بعد عبرت نام گرفت)
آتشفشان در لحظه ای فوران کرد و پومپی را از صحنه روزگار حذف کرد!!و سالها در ابهام قرار داد!!
در 25 سال اول قرن بیستم تحقیقات باستانشناسی این شهر را کشف کرد و بعد از برداشت مقدار زیادی خاکستر آتشفشانی این شهر پدیدار شد!!!
جالب اینجا بود که بعد از گذشت دو هزار سال همه چیز مانند گذشته باقی بود!!
با وجود آ؛ن انفجار وحشتناک هیچ کس از جای خود تکان نخورده بود...حتی آثار غذا ها هم باقی مانده بود!!
خانواده ای که در حال غذا خوردن بودند در دم و در همان حال تبدیل به سنگ شده بود!!!
در چهره همه آنها ترس بسیار زیادی دیده میشد!!
در قرآن کریم آیاتی آمده که دانشمندان اون رو به این قوم ارتباط میدهند:
إِن كَانَتْ إِلاَّ صَيْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ (یس 29)
تنها يك فرياد بود و بس. و بناگاه [همه] آنها سرد بر جاى فسردند.
إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ صَيْحَةً وَاحِدَةً فَكَانُوا كَهَشِيمِ الْمُحْتَظِرِ (قمر 31)
ما بر [سر] شان يك فرياد [مرگبار] فرستاديم و چون گياهِ خشكيده [كومهها] ريزريز شدند.



منبع:
http://goftomanedini.com/showthread.php?t=5679
http://3raj.com/?p=292
"یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .
از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .
و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .
هنر نبودن دیگری !"
چرا لازمه بودن ما نبودن دیگریست ؟