اینجا همه هر لحظه می پرسند

اینجا همه هر لحظه می پرسند :

(( حالت چطور است؟ ))

اما کسی یک بار از من نپرسید

(( بالت . . . ))


"استاد قيصر امين پور"

دل قوی دار، سحر نزدیک است...

من شکوفایی گُل های اُمیدم را، در رؤیاها می بینم. 

و ندایی که به من می گوید:

گر چه شب تاریک است

دل قوی دار، سحر نزدیک است.

"حمید مصدق"

زیبا ترین قسم...

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

"سهراب سپهری"

گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم

سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟
خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟
نیست چون چشم مرا تاب دمى خیره شدن
طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟
طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن
آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟
طالع تیره ام از روز ازل روشن بود
فال کولى به کفم خط خطا دید چرا؟
من که دریا دریا غرق کف دستم بود
حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟
گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم
دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟
آمدم یک دم مهمان دل خود باشم
ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟

قیصر امین پور

تمسخر

نیمی از عمر خود را به تمسخر آنچه دیگران به آن اعتقاد دارند می گذرانیم

نیمی دیگر را در اعتقاد به آنچه دیگران به تمسخر می گیرند...

 

برگرفته از:rasoultalebi.blogfa.com

سید علی صالحی

من یکی را می شناسم
صبح ها لیبرال است،
ظهرها چپ می زند
وَ غروب
که از کوچه ی تاریک می گذرد،
زیرِ لب آهسته می گوید: "بسم الله..."!

(سید علی صالحی / آخرین عاشقانه های ری را؛ دفتر دوم؛ نامه ی چهارم)

ما كاشفان كوچه‌ي بن‌بستيم

ما
كاشفان كوچه‌ي بن‌بستيم
حرف‌هاي خسته‌ام داريم
اين بار
پيامبري بفرست
كه تنها گوش كند

گروس عبدالملکیان