غیرت !

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود،هیچ گاه شاد نبود.او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:
((ارباب،آیا حقیقت دارد که خداوندپیش از بدنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟))
او پاسخ داد:((بله))
خدمتکار پرسید:
((آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آنرا همچنان اداره می کند؟))
ارباب دوباره پاسخ داد:((بله))
خدمتکار گفت:
((پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا ادره کند؟))
به او اعتماد کن ، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند
به او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم است
به او اعتماد کن ، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی
اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود...
برگرفته از:کتاب "برای آن بسوی تو می آیم" ـ جی پی واسوانی
هیچ ورزشی برای ”قلب” مفید تر از خم شدن و گرفتن دست
”افتادگان” نیست …
آدم یک “بودن” است
و انسان یک “شدن” …
(دکتر شریعتی)
شاید به زندانی بودن خویش
و یا شاید به آزادی من
راستی....
زندان کدام سوی میله هاست؟؟!!!!

چناچه هستند افرادی که به خاطر پرورش صحیح بذر وجودشان راه را یافته و تحت هیچ شرایطی از آن منحرف نمی شوند این قبیل انسان ها نه تنها دنیای خود را ساخته و آباد می کنند بلکه به دنیای بی روح دیگران نیز رونقی می بخشند و دم مسیحائیشان آن روح های زنگار گرفته را تازگی بخشیده و به آن فطرت اولیه که خداوند انسان را بر آن فطرت آفریده است رهنمون می شوند .
سرشت انسان بر پاکی و نورانیت است و ناپاکی ها، تاریکی ها و زشتی های او عارضی و بخاطر انحراف میباشد. شناخت عوامل انحراف، راه شکوفایی سرشت اولیه را باز میکند. در حدیث آمده است: «إِنَّ اللهَ خَلَقَ الخَلقَ جَمیعاً مُسلِمینَ أَمَرَهُم وَ نَهَاهُم وَ الکُفرُ اسمٌ یلحَقُ الفِعلَ حِینَ یفعَلُهُ العَبدُ؛ (بحارالانوار، ج 5، ص 19) خداوند همه مردم را مسلمان خلق کرده است و آنان را امر و نهی نموده است. و کفر اسمی است که بر عقل انسان هنگامی که آن را انجام میدهد عارض میشود.»
مرد ثروتمندی بود که چندین کارگاه قالی بافی داشت و در هر کارگاه تعداد زیادی مشغول به کار بودند. این مرد استاد کارپیری داشت که چندین سال در کارگاه مرد ثروتمند کار می کرد و در فن قالی بافی مهارتی منحصر به فرد داشت. به صورتی که مردم شهرهای دور کارگاه را به اسم استاد می شناختند و خریداران پولدار از مرد ثروتمند قالی هایی را تقاضا می کردند که استادکار پیر بافته بود.
مرد ثروتمند به شیوانا علاقه زیادی داشت و روزی به اصرار از او خواست تا از کارگاهش دیدن کند ومدتی نزد او بماند.
شیوانا پذیرفت و به دیدار مرد ثروتمند رفت. هنگام بازدید از کارگاه قالی بافی شیوانا دید که پسر مرد ثروتمند که بسیار مغرور و از خود راضی می نمود با تندی به استاد کارپیر دستوراتی می دهد و استادپیر متواضع و فروتن فقط سری تکان می دهد و هیچ نمی گوید.
شیوانا بلافاصله به سمت آندو رفت و با صدای بلند خطاب به پسر مرد ثروتمند گفت:" تا به حال در عمرت چند تا قالی بافته ای؟!"
پسر من و منی کرد و گفت:" در بافت تعدادی کمک کرده ام!"
شیوانا پرسید:"و آن قالی هایی که تو در بافتشان کمک کردی آیا با قیمتی گرانتر از بقیه قالی ها فروخته شدند!؟"
پسر مغرور پوزخندی زد و گفت:" نه چرا باید گران تر فروخته شوند. من که قالیباف نیستم! "
شیوانا لبخندی زد وگفت:" تو که خودت می گویی قالیباف نیستی و تا به حال هم قالی برجسته ای نبافته ای ، پس چطور به خودت جرات می دهی به کسی که استادقالیبافی است و چند ده برابر سالهای عمرتو قالی های ممتاز بافته بگویی کارش را چگونه انجام دهد؟ تو اگر دستوری می دهی و بقیه سکوت می کنند نه به این خاطر است که استادتری و بیشتر می دانی! بلکه فقط به این دلیل است که پدرت صاحب کارگاه است. وگرنه همه می دانند که استاد واقعی همیشه در میدان عمل کارآیی خودش را نشان می دهد."