مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ....

سخنی از بودا

می گویند بودا هر گاه با بی احترامی یا بد رفتاری کسی مواجه میشده...از او تشکر می کرده !

وقتی علت را می پرسیدند.. بودا می گفته : زندگی آینه ای است که ما خود را در آن می بینیم. نوع رفتار دیگران با ما نشانه وجود منشاء آن نوع رفتار در خود ماست که بعنوان همسان جذب شده است.

و بدینگونه می توان عیوب خود را یافت. اگر مخالفان خود را به‌ پای چوبه‌ی اعدام می کشانی ! بدان‌ صاحب عقلی هستی بسان طناب .

و اگر مخالفان خود را به‌ زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس .

و اگر با مخالفان خود به‌ جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو .

و اما اگر با مخالفان خود به‌ بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به‌ سخنان حق آنها قناعت می کنی!

بدان صاحب عقلی هستی‌ بسان عقل

ارزش واقعی

ابوسعید را گفتند : کسى را مى ‏شناسیم که مقام او آن چنان است که بر روى آب راه مى ‏رود.
شیخ گفت : کار دشوارى نیست ؛ پرندگانى نیز باشند که بر روى آب پا مى ‏نهند و راه مى ‏روند.
گفتند : فلان کس در هوا مى ‏پرد. گفت : مگسى نیز در هوا بپرد.
گفتند : فلان کس در یک لحظه ، از شهرى به شهرى مى‏ رود.
گفت : شیطان نیز در یک دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى ‏رود. این چنین چیزها ، چندان مهم و قیمتى نیست.
مرد آن باشد که در میان خلق نشیند و برخیزد و بخسبد و با مردم داد و ستد کند و با آنان در آمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد

اگر بر آب روی خسی باشی و اگر در هواپری مگسی باشی دل بدست آر تا کسی باشی.

شعری از صائب

این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد، همانجاست بهشت
از درون سیه توست جهان چون دوزخ
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت
عمر زاهد همه طی شد به تمنای بهشت
او ندانست که در ترک تمناست بهشت

همه امور را به خدا بسپار

به او اعتماد کن...

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود،هیچ گاه شاد نبود.او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:
((ارباب،آیا حقیقت دارد که خداوندپیش از بدنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟))
او پاسخ داد:((بله))
خدمتکار پرسید:
((آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آنرا همچنان اداره می کند؟))
ارباب دوباره پاسخ داد:((بله))
خدمتکار گفت:
((پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا ادره کند؟))

به او اعتماد کن ، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند
به او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم است
به او اعتماد کن ، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی
اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود...

برگرفته از:کتاب "برای آن بسوی تو می آیم" ـ جی پی واسوانی


منبع:جملات حکیمانه

 

سخنی از چرچیل

سازشکار به مانند کسی است که به تمساح غذا می‌دهد، با این امید که خودش آخر از همه خورده شود...

شعری از رحیم معینی کرمانشاهی

بحث ایمان دگر و جوهر ایمان دگر است
جامــــه پاکـــی دگــر وپاکی دامان دگر است
کــــس ندیدیم کـــــه انکــــار کــــــــند وجدان را
حــــرف وجــــــدان دگـــر و گوهر وجدان دگـر است
کــــس دهـــان را به ثناگـــــویی شیــــطان نگــشود
نفــــی شیطان دگــــر و طاعت شیـــــطان دگــــر است
کـــس نگــــفته است ونگـــــوید کــــــه دد ودیــــو شویــــد
نقــــش انســـــان دگــــــر ومعنــــــی انســــان دگـر است
کــــس نیامـــــد کــــــه ستایــــد ستــــم وتفرقــــــــه را
سخـــن از عـــدل دگـــــــر ، قصه احسان دگــر است
هــــــرکـــــــه دیدم بخدمت کــــمری بست بعهــــد
مــــرد پیمان دگــــــر وبستـــــن پیمان دگر است
هــــرکــــه دیدیــــم بحفظ گـــــله از گرگان بود
قصد قصاب دگر ، مقصد چوپان دگر است...
رحیم معینی کرمانشاهی

داستان تکان دهنده قومی در پمپئي ايتاليا که سنگ شده اند!!

شهر پومپی در دامنه آتشفشانی به نام کوه عبرت ساخته شده بود
این شهر گردشگاه بسیار زیبایی برای ثروتمندان بود و یکی از زیباترین شهرهای روم بود!!
این قوم فاسد شدن تا آنجا که این شهر مرداب رذایل اخلاقی شد!!!
در این شهر جنگ میان حیوانات درنده و انسانها و انسان و انسان را در میادین اصلی شهر برگزار میکردند و این مبارزات تا جایی بود که یک نفر کشته شود!!
این شهر قتلگاه رهبران دین مسیحیت شده بود و ثروتمندان از ریختن خون افراد بی گناه لذت میبردند!!!!
در این شهر اوضاع و احوال بردگان بسیار خراب بود و اشراف زاده ها بردگان خود را مجبور به کارهای ناپسند میکردند و......
سر انجام عذاب از جایی وارد شد که آنها فکرش را نمیکردند!
آتشفشان کوه عبرت!(از آن به بعد عبرت نام گرفت)
آتشفشان در لحظه ای فوران کرد و پومپی را از صحنه روزگار حذف کرد!!و سالها در ابهام قرار داد!!
در 25 سال اول قرن بیستم تحقیقات باستانشناسی این شهر را کشف کرد و بعد از برداشت مقدار زیادی خاکستر آتشفشانی این شهر پدیدار شد!!!
جالب اینجا بود که بعد از گذشت دو هزار سال همه چیز مانند گذشته باقی بود!!
با وجود آ؛ن انفجار وحشتناک هیچ کس از جای خود تکان نخورده بود...حتی آثار غذا ها هم باقی مانده بود!!
خانواده ای که در حال غذا خوردن بودند در دم و در همان حال تبدیل به سنگ شده بود!!!
در چهره همه آنها ترس بسیار زیادی دیده میشد!!

در قرآن کریم آیاتی آمده که دانشمندان اون رو به این قوم ارتباط میدهند:
إِن كَانَتْ إِلاَّ صَيْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ (یس 29)
تنها يك فرياد بود و بس. و بناگاه [همه‏] آنها سرد بر جاى فسردند.

إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ صَيْحَةً وَاحِدَةً فَكَانُوا كَهَشِيمِ الْمُحْتَظِرِ (قمر 31)
ما بر [سر] شان يك فرياد [مرگبار] فرستاديم و چون گياهِ خشكيده [كومه‏ها] ريزريز شدند.

Pompeii&Vesuvius.JPG

منبع:
http://goftomanedini.com/showthread.php?t=5679
http://3raj.com/?p=292

علم بهتر است یا ثروت

معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاء‌اش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند. پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..! پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دست‌های قرمز و باد کرده‌اش را به هم می‌مالید، زیر لب می‌گفت: آری! ثروت بهتر است چون می‌توانستم دفتری بخرم و بنویسم !