سخنی از باربارا دی انجلیس

خود را به لحظه اکنون بسپار و امکانات آن را در خود راه بده
تصویر ذهنی خود را از آن چه باید باشد رها کن
تعابیر ، پیش فرض ها و پیش داوری های خود را رها کن
دست از کنترل وقایع و رویدادها بردار و آن ها را به حال خود رها کن. رها کن
حال شرایطی فراهم آورده ای تا اعجاز در آن ظهور کند
حال دریچه ای گشوده ای تا ناشناخته ها امکان ورود پیدا کنند
حال در قلب خود جایی برای عشق و شور زندگی باز کرده ای

در زندگی فهمیده ام که ...

در زندگی فهمیده ام که ...
 
فهمیده ام که آدم ها گاهی اوقات انسان را به شگفتی وا می دارند. بعضی وقت ها درست همان کسی به تو کمک می کند تا سرپا بایستی که انتظار داشتی تو را به زمین بزند.

فهمیده ام که گرمی، دوستی، محبت و مهربانی پرطرفدارترین کالاهای جهان هستند.کسی که بتواند آنها را تامین کند هرگز تنهایی را تجربه نخواهد کرد.

فهمیده ام که نباید به گذشته نظر کنی مگر به نیت عبرت گرفتن.

فهمیده ام کهباید به گونه ای زندگی کنم که اگر کسی سخن نادرستی در مورد من مطرح کرد هیچ کس حرف او را باور نکند.

فهمیده ام که زندگی مثل دستمال کاغذی لوله ای است. هر چه به آخرش نزدیکتر می شود سریع تر می گذرد.
 
فهمیده ام کهخوب بودن خرجی ندارد.

فهمیده ام کهبیش تر چیزهایی که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند.
 
فهمیده ام که هر دستاورد بزرگی زمانی غیر ممکن به نظر می رسیده است.
 
فهمیده ام که مهربانی از کمال مهمتر است.

فهمیده ام که هر برخوردی هر چند کوتاه، از خود تاثیری به جا می گذاریم.

فهمیده ام که مهم نیست چه اتفاقی برای آدم می افته. مهم اینه که در موردش چی کار می کنیم.

؟

ماهي ها چقدر اشتباه مي كنند؟
قلاب, علامت كدامين سوال است كه بدان پا سخ مي دهند؟

آزمون زندگي ما پر از قلاب هايي است كه وقتي اسير طعمه اش مي شويم
تازه مي فهميم ماهي ها بي تقصيرند....

شعری از مهرداد اوستا

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم
كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم
مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم
چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم
بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم
نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم
جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم
به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم
وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟ مهرداد اوستا

سخنی از شهید همت

در پوست خود نمی گنجم ٬ گمشده ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می بینم و می خواهم از قفس به در آیم .
سیم های خاردار مانع اند .
من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه از خدا بازم می دارد متنفرم .

سخنی از امام باقر علیه السلام

به تو خیانت می کنند ، تو مکن
تو را تکذیب می کنند ، آرام باش
تو را می ستایند ، فریب مخور
تو را نکوهش می کنند ، شکوه مکن
مردم شهر از تو بد می گویند ، اندوهگین مشو
همه مردم شهر ، تو را نیک می خوانند ، مسرور مباش
آنگاه تو از آن ما خواهی بود.

شعری از سعید بیابانکی

بیا که آینه ی روزگار ، زنگاری است
بیا که زخم زبان های دوستان کاری است
به انتظار نشستن در این زمانه ی یاس
برای منتظران چاره نیست ناچاری است
به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما
قبول طبع شما نیست کوچه بازاری است
چه قاب ها و چه تندیس های زرینی
گرفته ایم به نامت که کنج انباری است!
نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری است
به این خوشیم که یک شب به نامتان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری است
نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری است
به قول خواجه ی ما در هوای طره ی تو
" چه جای دم زدن نافه های تاتاری است "