امید

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: "تمام سعی ام را می کنم...!"
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد...

زندگی

زندگی با ما کاری کرد،
آنقدر به آدم هاي روي زمين بي اعتماد شده ایم كه
مي ترسیم وقتي از خوشحالي به هوا مي پریم
زمين را از زير پايمان بكشند!

نگران فردا نباش

چایت را بنوش
نگران فردا نباش
از گندمزار من و تو
مشتی کاه میماند
برای بادها...

سخت میگذرد

ازبزرگی پرسیدند :
خیلی سخت میگذرد چه باید کرد
گفت:خودت که میگویی سخت میگذرد سخت که نمی ماند
پس خداروشکر که میگذرد ونمی ماند...

شرافت