شگفتا!
ردپای دزد دهکده ما بر روی برف،
چقدر شبیه چکمه های کد خداست!!!!
خشم
احساسی است که ، باعث میشود
زبان شما سریعتر از عقلتان کار کند
برای کشتن پروانه نیاز نیست که له اش کنی
همینکه بالهایش را بچینی
خاطرات پروازش او را خواهد کشت

مرد شدن حاصل یک لقاح اتفاقی است
اما مرد بار آمدن و زیستن
حاصل تلاش و غلبه بر سختی هاست ...

نامت را انسانى باهوش بگذار،
rasoultalebi.blogfa.com

تنهایی...
این واژه را بلندترین شاخه ی درخت خوب می فهمد...
rasoultalebi.blogfa.com

چه بسیار انسان ها دیدم تنشان لباس نبود؛
و چه بسیار لباس ها دیدم که انسانی درونش نبود ...!

خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد
به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکم
به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد
تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست
(دیوار نوشته ای مربوط به ویرانه های جنگ جهانی دوم)

متاسفانه بعضی ها هستند که :
بی غذا ، دو ماه دوام می آورند ؛
بی آب ، دو هفته ؛
بی
هوا ، چند دقیقه ؛
و
بی "وجـــدان" ، خـیلی
...
بچهها هرگز مادرشان را زشت نمیدانند …
سگها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمیکنند …
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمیآید …
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید ،
آن را زیبا هم خواهید یافت …
زیرا ” حس زیبا دیدن ” همان عشق است …
هرجا رنجیدم خندیدم
فکر کردند درد ندارد
ضربه ها را محکم تر زدند
چارلز اسپنسر چاپلین (چارلی چاپلین)
ما سرزمين خود را از پدرانمان به ارث نبرده ايم،بلکه ازفرزندان خود به امانت گرفته ايم.
درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند
مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند...
بدانید که زندگی دنیا بازی و سرگرمى و آرايش و فخرفروشى شما به یکدیگر و رقابت در افزایش اموال و فرزندان است . همانند باراني كه محصولش كشاورزان را در شگفتي فرو ميبرد ، سپس خشك ميشود به گونهاي كه آن را زرد رنگ ميبيني،سپس خس و خاشاک گردد ... زندگانى دنيا جز كالاى فريبنده نيست. حدید آیه ۲۰
تو زمین باش تا او آسمان باشد.
گاه بارانش بر تو میبارد و گاه آفتابش بر تو میتابد و گاه ابرش تو را در سایه خود میپروراند
و گاه نفحات لطف او بر تو میوزد تا پخته گردی...
سزای مایی که ذهنمان را ارزانتر فروخته ایم چیست ...
چهره
پدرومادر
زادگاه
چون انسان هیچ حق انتخابی در مورد آنها ندارد ... !!!
در هر حرفه و شغلی که هستید نه اجازه دهید که به بدبینی های بی حاصل آلوده شوید و نه بگذارید که بعضی لحظات تاسف بار که برای هر ملتی پیش می آید شما را به یاس و نا امیدی بکشاند.
در آرامش حاکم بر آزمایشگاه ها و کتابخانه هایتان زندگی کنید.
نخست از خود بپرسید: “من برای یادگیری خود چه کرده ام؟”
سپس همچنان که پیش تر می روید بپرسید: “من برای کشورم چه کرده ام؟”
و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادی بخش و هیجان انگیز برسید که: “شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید.”
اما صرفه نظر از هر پاداشی که زندگی به تلاش هایمان بدهد یا ندهد، آنگاه که لحظه مرگ فرا می رسد هر کدام از ما باید این حق را داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم:
«من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام»
منبع:جملات حکیمانه
در بالای قبر کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است:
کودك كه بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم .بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم . بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اینك كه در آستانه مرگ هستم می فهمم كه اگرروز اول خودم راتغییر داده بودم، شایدمی توانستم دنیا را هم تغییر دهم....
1- سلامٌ قولاً مِن رَبِّ رحیم.( یس/58)
" از جانب پروردگار [ی] مهربان [ به آنان] سلام گفته می شود."
2- سلامٌ علی نوح ٍ فی العالمین . ( صافات /79)
" درود بر نوح در میان جهانیان."
3- سلامٌ علی اِبراهیم . ( صافات/109)
" درود بر ابراهیم."
4- سلامُ عـَلی موُسی و هارون . (صافات/120)
" درود بر موسی و هارون."
5- سلامُ علی آلِ یاسین . ( صافات/130)
" درود بر پیروان الیاس" (1)
6- سلامٌ عـَلیکُم طِبتُم فادخـُلوُها خالدین . ( زمر/73)
" ... سلام برشما ، خوش آمدید ، در آن درآیید [ و] جاودانه [ بمانید]
7- سلامُ هیَ حتّی مَطلَعِ الفـَجر. ( قدر/5)
" [ آن شب] تا دم صبح ، صلح و سلام است . "
1.بار اول وقتی که تلاش کردم با سوء استفاده از ضعیف,خود را ارتقاء دهم.
2.بار دوم وقتی که پیش کسانی که می لنگیدند,وانمود می کردم که چلاقم.
3.بار سوم وقتی که موقع انتخاب به جای سختی,راحتی را انتخاب کردم.
4.بار چهارم وقتی که اشتباه کردم و خودم را با اشتباهات دیگری تسلی دادم.
5.بار پنجم وقتی که به خاطر ترس رام شدم و بعد با صبر و حوصله ادعا کردم که قوی هستم.
6.بار ششم وقتی که جامه هایم را بالا نگه داشته بودم تا با خاک زندگی برخورد پیدا نکند.
7.بار هفتم وقتی که سرود ستایس خداوند را می خواندم و آن خواندن را عملی پرهیزکارانه در نظر گرفتم.منبع :کتاب گنجینه خرد , ازجبران خلیل جبران ,ترجمه مهدی وهابی.
سود آن برای تو، دود آن برای من.
من كار میكنم، تو احتكار میكنی.
من بار میكنم، تو انبار میكنی.
من رنج میبرم، تو گنج میبری.
من در كارخانه تو كار میكنم.
و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست:
وقتی كه من كار میكنم، تو خسته میشوی،
وقتی كه من خسته میشوم، تو برای استراحت به شمال میروی،
وقتی كه من بیمار میشوم، تو برای معالجه به خارج میروی.
من در كارخانه تو كار میكنم.
و در اینجا همه كارها به نوبت است:
یك روز من كار میكنم، تو كار نمیكنی،
روز دیگر تو كار نمیكنی، من كار میكنم.
من در كارخانه تو كار میكنم
كارخانه تو بزرگ است.
اما كارخانه تو هر قدر هم بزرگ باشد،
از كارخانه خدا كه بزرگتر نیست.
كارخانه خدا از كارخانه تو و از همه كارخانهها بزرگتر است.
در كارخانه خدا همه كارها به نوبت است،
در كارخانه خدا همه چیز عادلانه تقسیم میشود.
در كارخانه خدا، همه كار میكنند.
در كارخانه خدا، حتی خدا هم كار میكند.
ازلقمان پرسيدند دانا كيست ؟
گفت آنكه نعمت دنيا را بر نعمت عقبي نگزيند.
گفتند توانگر كيست؟ گفت ، آنكه از عقل توانگرتراست.
گفتند چيست كه آنرا جويند و كسي نداند و نشناسد؟
گفت عاقبت كارها.
گفتند چه شيريني است كه عاقبت چشنده خود را بكشد؟
گفت ، حسد.
گفتند كدام بناست كه هرگز خراب نشود؟
گفت ، عدل.
گفتند كدام تلخي باشد كه آخرش شيرين گردد؟
گفت ، صبر.
گفتند كدام شيريني است كه عاقبت تلخ گردد؟
گفت ، شتاب.
گفتند كدام پيراهن است كه هرگز كهنه نگردد؟
گفت ، نام نيك .
گفتند كدام دشمن است كه ازهمه دوستان گرامي تراست؟
گفت ، نفس.
گفتند كدام بيماري است كه مردم از علاج آن عاجزند؟
گفت ، ابلهي.
گفتند كدام بلاست كه مردم از آن نگريزند؟
گفت ، عشق .
گفتند كدام بلندي است كه ازهمه پستي ها پست تراست ؟
گفت ،كبر.
گفتند كدام پيرايه است كه بر مرد و زن نيكوست؟
گفت ، راستي و پاكي.
گفتند خوب چيست؟
گفت ، مرگ سبك.
گفتند مرگ چيست؟
گفت ،خواب گران.
گفتند چه چيزاست كه همه خرمي ها از اوست ؟
گفت ، سخنان بزرگان.
گفتند آن چه راهي است كه وي را هيچ روي عافيت نيست ؟
گفت ، ظلم بر مظلومان و بيچارگان
از مرگ ديگران در هرحادثه لرزيديم و حتي گريستيم اما با خود واگويه كرديم كه برما چنين مباد. شكر ايزد كه ما در ميان حادثه نبوديم.
كودكان زلزله را دست عطوفت بهسر كشيديم و در كنارشان نشستيم و بر ويرانههاشان چشم دوختيم و در انديشه ی استحكام خانهي خويش برآمديم.
دختران فاحشه را نصيحت نموديم و دعوت به پاكدامني كرديم و همان دم در دل خويش با آنان زنا ميكرديم.
فقيران را به تقواي از خداوند دعوت كرديم و به معنويت بشارت داديم و تلاش خويش را براي بيشتر داشتن افزوديم.
بر قداست آسمان افزوديم و به سوداي ملكوت اشک شوق از خود وانموديم و زمين را بهآشوبِ غارت كشانديم.
خدا و قديسان را حرمت نهاديم و خود و همسايه را بيحرمت كرديم. از خدمت به خلق گفتيم و به تدبيرقدرت پرداختيم.
نان را، آب را، هوا را و زمين را، به شرط دين داري بر ديگري روا داشتيم، از آن رو كه دين را بهانه كرده بوديم. ديني از آن جنس كه خود ميگفتيم.
همه باهم رياكارانه نماز خوانديم، رياكارانه خداوند را ياد كرديم و يادمان رفته بود كه آنان را هم كه ما بيگانه با خداوند ميانگاريم، خداوند خود آفريده است.
همهي الفاظ را كه از عصاي موسي هم اعجازگرتر بود به خدمت گرفتيم تا خويش را در پس آن الفاظ پنهان كرده باشيم، تا هوس خويش را به معجزهي الفاظ برآورده سازيم.
همه نامها كه براي برانگيختن زندگي بود، همهي آن الفاظ كه آفرينندگي را بهياد ميآورد، آلوده به هوسها شد.
آنگاه واژگان، سكه وسنگ شدند، سكهها وسنگهايي براي وزن كردنِ نان، تا هركه بيشتر و غليظتر اين الفاظ را تكرار كند برخورداري بيشتري پيدا كند.
يكچند روزگارمان اينگونه گذشت.
اكنون چنان است كه انگار طشت از بام افتاده. آن سكهها را ديگر ارجي نيست، آن سنگها را وزني نيست. الفاظ معجزهگر، بي حرمت شدهاند. پوك و تهي شدهاند. اگر هم به معنايي راه ببرند همان معنايي است كه در خويش پنهان كرده بوديم.
هوسهاي خويش را كه نامهاي عارفانه مينهاديم اكنون برملا ميشوند. حالا هيچ كلامي نمانده كه حجابي بر عريانيِ ما باشد. چندان كه آوردن نام خداوند نيز عبث و بيهوده مينمايد.
اين گونه بود كه ويران شديم، اين گونه است كه ويرانتر ميشويم. چه بيهوده سخن ميگفتيم، چه بيهوده سخن ميگوييم.
من آيينهاي دارم صادقتر از كلام شما، صادقتر از كلام همهي مومنان. فرزندانِ خودم را ميگويم، فرزندان شما را ميگويم، نسل امروز را ميگويم.
" علی طهماسبی "
هیچ ورزشی برای ”قلب” مفید تر از خم شدن و گرفتن دست
”افتادگان” نیست …
آدم یک “بودن” است
و انسان یک “شدن” …
(دکتر شریعتی)
حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند. دکتر علی شریعتی
کسی که تو را دوست دارد، از تو انتقاد می کند و کسی که با تو دشمنی دارد، از تو تعریف و تمجید می کند.
به عارفی گفتند: ای شیخ! دل های ما خفته است که سخن تو در آن اثر نمی کند چه کنیم ؟ گفت: کاش خفته بودی که هرگاه خفته را بجنبانی ، بیدار می شود؛ حال آنکه دل های شما مرده است که هر چند بجنبانی ، بیدار نمی شود
می گویند بودا هر گاه با بی احترامی یا بد رفتاری کسی مواجه میشده...از او تشکر می کرده !
وقتی علت را می پرسیدند.. بودا می گفته : زندگی آینه ای است که ما خود را در آن می بینیم. نوع رفتار دیگران با ما نشانه وجود منشاء آن نوع رفتار در خود ماست که بعنوان همسان جذب شده است.
و بدینگونه می توان عیوب خود را یافت. اگر مخالفان خود را به پای چوبهی اعدام می کشانی ! بدان صاحب عقلی هستی بسان طناب .
و اگر مخالفان خود را به زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس .
و اگر با مخالفان خود به جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو .
و اما اگر با مخالفان خود به بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به سخنان حق آنها قناعت می کنی!
بدان صاحب عقلی هستی بسان عقل
اگر بر آب روی خسی باشی و اگر در هواپری مگسی باشی دل بدست آر تا کسی باشی.
کنجکاو و دقیق باش! اگر گیج شدی درنگ نکن! بپرس و یاد بگیر. انرژی آگاهی و هشیاری تو رابطه مستقیم با استعداد تو در شناسایی و قدردانی از خلاقیت دیگران دارد. و این استعداد از طریق کنجکاو و دقیق بودن بدست می آید و از میزان علاقه قلبی تو برای دانستن «چرایی» چیزها ناشی می شود.
خوب فکر کن و ببین همین جایی که هستی و در همین لحظه، چه چیز جالبی را می توانی از محیط یاد بگیری که دیگران احتمالاً اصلاً متوجه آن نیستند!؟ چه بسا فرصت های طلایی زندگی که همیشه منتظرش بودی، همین الان در چند قدمی ات منتظر توست تا به آنها توجهی کنی و به سویشان بروی و تو فقط به خاطر آنکه انرژی و زمان کافی برای توجه نداری آنها را از دست می دهی!
هر لحظه زندگی بالقوه می تواند یک تجربه یادگیری عالی باشد، فقط به شرط اینکه من و تو تصمیم بگیریم که واقعاً به آن نگاه کنیم و روی آن تأمل نماییم. برنده ها عمدتاً به این خاطر برنده می شوند چرا که توجه و دقتی بیشتر از بقیه دارند. و این کاری است که هر فرد دیگری، از جمله من و تو می توانیم انجام دهیم!
دانش و تجربه گرانقیمتی همین الان منتظر توست تا تو به سوی آن بروی و آن را برداری. حواست را متوجه همین لحظه کنونی کن و به امکاناتی که در اطرافت وجود دارد توجه کن. زندگی یک سفر ماجراجویانه و اکتشافی است و تو برای اینکه واقعاً زندگی کنی باید چشمانت را همیشه کاملاً باز نگه داری! هشیاری دایمی معنای زنده بودن واقعی است. چشمانت را باز نگه دار!
منبع: مجله موفقیت
به راستی ما کدامیم؟..
دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند. کورش کبیر

دکتر علی شريعتی انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است:
١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.
٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويتشان را به ازای چيزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصيتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآيند. مرده و زندهشان يکی است.
٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.
آدمهای معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.
٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.
شگفتانگيزترين آدمها.
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم، باز ميشناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت میکنيم و غرقه در حضور آنان مست میشويم و درست در زماني که میروند يادمان میآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند...
سنگ ... پس از رها کردن!
حرف ... پس از گفتن!
موقعيت... پس از پايان يافتن!
و زمان ... پس از گذشتن!
انسان سه راه دارد:
راه اول از انديشه ميگذرد، اين والاترين راه است.
راه دوم از تقليد ميگذرد، اين آسانترين راه است.
و راه سوم از تجربه ميگذرد، اين تلخترين راه است.
بدانید که زندگی دنیا بازی و سرگرمى و آرايش و فخرفروشى شما به یکدیگر و رقابت در افزایش اموال و فرزندان است . همانند باراني كه محصولش كشاورزان را در شگفتي فرو ميبرد ، سپس خشك ميشود به گونهاي كه آن را زرد رنگ ميبيني،سپس خس و خاشاک گردد ... زندگانى دنيا جز كالاى فريبنده نيست. حدید آیه ۲۰
بار تو، وزن سنگین همه معایبی است که در دیگران یافته ای. پس دیگر چرا گله می کنی؟ مگر خودت این معایب را نیافته ای و کشف نکرده ای؟پس تماماً متعلق به خود توست. کاترین پاندر
منبع:جملات حکیمانه
از دید انسان ها ، سگ ها حیوانات وفاداری هستند که زحمت فراوانی برای صاحبشان می کشند
ولی از دید گرگ ها ، سگها خود فروختگانی هستند خیانتکار که برای اینکه در رفاه بیشتر باشند حتی در قلاده هم حاضرند برای صاحبشان دست به هر عملی بزنند.
منبع:جملات حکیمانه
رنج جـداشدن از آسمــــــان را در سبز کردن زندگـــــي جبران كن!!

ضرب المثل هاي دورريختني
-خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شود
-تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است
-اصل بد نکو نگردد چونكه بنيادش بد است
-تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر
-نرود ميخ آهنين در سنگ
-گليم بخت كسي را بافتند سياه به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد.
-هنر نزد ايرانيان است و بس
-اگر شريك خوب بود خدا براي خودش انتخاب مي كرد
-با يك گل بهار نمي شود
-يك دست صدا ندارد
-آب كه از سر گذشت چه يك ني چه صد ني
-چو فردا شود فكر فردا كنيم
-هرآنكس كه دندان دهد نان دهد
-ترك عادت موجب مرض است
-هركسي را بهر كاري ساختند
-كار هر بز نيست خرمن كوفتن -گاو نر مي خواهد مرد كهن
اما جالب اين است كه در مقابل مفاهيم سنتي مثل يك گل بهار نمي شود و يا يك دست صدا ندارد، چرا براي مقابله با آنها به ياد پيام هاي زيباي مولانا و سعدي و ديگران نمي افتيم مثلا حضرت مولانا مي گويد:
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آيد
تو يكي نه اي هزاري تو چراغ خود برافروز
دنیا به مار می ماند ظاهرش نرم و زیبا ولی زهرکشنده در درون دارد .بنابراین از هر چیزی از دنیا که جلب توجه تو را می کند اعراض کن زیرا بزودی از تو جدا خواهد شد و مدت کمی مصاحب تو بیش نخواهد بود هم و غم آنرا از خود بنه . چرا که یقین به فراق و دکرگونی حالات آن داری آنگاه که به آن سخت انس گرفتی. در همان حال به شدت از آن بر حذر باش زیرا در همان زمان که انسان در آن به خوشحالی مطمئن می شود او را به طرف محذور و مشکلات می فرستد . و هر زمان که به آن سخت انس می گیرد او را در وحشت و هراس قرار خواهد داد . والسلام
نهج البلاغه/حضرت علی (ع)
منبع: http://www.jomalatziba.ir/post-734.aspx
اگر عشق نبود؛
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری... بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم ...
اگر غرور نبود؛
چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند،
و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان،
جستجو نمی کردیم.
اگر دیوار نبود، نزدیک تر بودیم؛
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم،
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان،
حبس نمی کردیم.
اگر خواب حقیقت داشت؛
همیشه خواب بودیم.
هیچ رنجی، بدون گنج نبود؛
ولی گنج ها شاید،
بدون رنج بودند.
اگر همه ثروت داشتند؛
دل ها، سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند.
اگر گناه وزن داشت؛
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،
خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،
و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.
اگر مرگ نبود؛
همه کافر بودند،
و زندگی، بی ارزشترین کالا بود.
ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید...
ماهاتما گاندی در بخشی از نوشته های خود با عنوان « چه هستم » می گوید : من نمی خواهم خود را در چهار دیواری خانه ام با پنجره های بسته زندانی کنم بلکه می خواهم اتاقم دارای پنجره های گوناگونی باشد که نسیم اندیشه ها و فرهنگهای گوناگون از آنها بر من بوزد اما به آنها اجازه نخواهم داد که من را با خود ببرند .
و اندیشمندی دیگر می گوید ذهن و اندیشه همانند چتر نجات است تنها زمانی مارا نجات می دهد که باز شود .
ذهن بستر و مخزن دریافت و نگهداری اطلاعات ، حوادث و خاطره ها ست که به مغز کمک می کند تا با دسترسی و تفکیک و دسته بندی و تجزیه و تحلیل آنها چراغ هدایت ما در زندگی باشد .
اما مادامی که این اطلاعات تنها با هدف پر کردن این مخزن صورت گیرد ذهن را فرسوده ، راکد و ناپویا باقی خواهد گذارد . و از این رو هدف آموزش و پرورش در جهان امروز متوجه باز کردن ذهن است نه پر کردن و بستن آن ( محفوظات کم ، معلومات و تجربیات و یقین و باورهای زیاد )
بهرحال کسی که تغییر می کند جهان را تغییر می دهد کسانی که تاب شنیدن و تحمل اندیشه های گوناگون را دارند اندیشه آفرین می شوند .
کسانی که در پارادایم های منحصر به فرد گرفتار نیستند ، جهان را توسعه می دهند . کسانی که برای ذهن خود برنامه ریزی می کنند و ذهن خود را از رکود گذشته خارج می کنند کسانی که حتی پارادیم های آینده را می سازند . و زندگی آنها تنها بر اساس کامیابی ها و افتخارات گذشته استوار نیست و آخرین حرف قبل از تقدیم شعر « زندانی» اینکه : «ملتی که تنها به گذشته خود افتخار می کند ، دیگر یک ملت نیست ، یک موزه است ».
بکوشیم ملت خود را از موزه بودن خارج کنیم.
خواجه عبدالله انصاری فرمود:
بدانکه، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است
و روزه فزون داشتن، صرفه نان است
و حج زیاد نمودن، تماشای جهان است.
اما نان دادن، کار مردان است.
خداوندا ،
چگونه تو را بخوانم كه من منم ؟ و چگونه از تو قطع امید كنم كه تو ، تویی ؟
خداوندا ،
ازتو نخواسته ام تو به من عطا میكنی ،پس از چه كسی بخواهم كه به من عطا كند؟
خداوندا ،
تو را نخوانده ام و تو پاسخم می دهی ، پس چه كسی را بخوانم كه پاسخم دهد ؟
خداوندا ،
زاری نكرده به درگاهت ، بر من مهربانی میكنی ، پس نزد چه كسی زاری كنم كه بر من مهربانی كند ؟
بارالها ،
آن سان كه دریا را برای موسی شكافتی و نجاتش دادی ،
از تو میخواهم كه بر محمد (ص)و آل او درود فرستی
و مرا از تنگناهایی كه در آن گرفتار شده ام وارهانی و مرا ازگشایش و فرج زودرس بهره مند كنی ، به فضل رحمتت ای مهربان ترین مهربانان .
دلهایتان در سكون خود اسرار ایام و لیالی را می داند .
ولی گوشهایتان در اشتیاق گوش به زنگ است كه آهنگ دل دانایتان را بشنود.
شما ازراه كلمات پی خواهید برد آنچه را همواره در فكرتان بر آن واقف بودید.
شما با سر انگشتان برهنه تان آرزوهایتان را لمس خواهید كرد و چه نیكوست چنین كاری.
سرچشمه نا پیدای روح شما نیازمند جوشیدن و روان گشتن است تا زمزمه كنان به دریا بپیوندد
و گنجینه ناشناستان را بسنجد و در پی آن نباشید كه عمق معرفت خود را با چوبدست یا عمق سنج اندازه گیری كنید زیرا كه این خودی شما بیكران و نا محدود است.
هرگز مگو: حقیقت را یافته ام بلكه بگو: حقیقتی را یافته ام .
مگو: مسیر روح را یافته ام بلكه بگو: در مسیرم با روح روان رو به رو شده ام زیرا روح بر تمام مسیرها روان است.
روح نه بر خطی معین روان است و نه چون نی می روید كه گلبرگهایش فزون از شمار باشدبه شگفتی می گراید.
جبران خلیل جبران
«گابریل گارسیا مارکز» نویسندهی معاصر، بعد از اعلان رسمی و تأیید سرطانش و شنیدن خبر بیماریاش، این متن را بهعنوان وداع نوشته است. او با رمان اعجابانگیزش بهنام «صدسال تنهایی» که 5سال نوشتن آن بهطول انجامید، برندهی جایزهی نوبل ادبیات 1982 در «استکهلم» است. از دیگر کتابهای او میتوان به «عشق سالهای وبا»، «ساعت شوم»، «کسی به سرهنگ نامه نمینویسد» و یا «ژنرال در مخمصه» اشاره کرد:
- خداوندا! اگر تکهای زندگی میداشتم، نمیگذاشتم حتی یکروز از آن سپری شود بیآنکه به مردمانی که دوستشان دارم٬ نگویم که عاشقتان هستم و به همهی مردان و زنان میباوراندم که قلبم در اسارت یا سیطرهی محبت آنان است.
- اگر خداوند، فقط و فقط تکهای زندگی در دستان من میگذارد٬ در سایهسار عشق میآرمیدم. به انسانها نشان میدادم در اشتباهاند که گمان کنند وقتی پیر شدند، دیگر نمیتوانند عاشق باشند.
- آه خدایا! آنان نمیدانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند.
- به هر کودکی، دو بال هدیه میدادم، رهایشان میکردم تا خود، بالگشودن و پرواز را بیاموزند.
- به پیران میآموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی، که با نسیان از راه میرسد.
- آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموختهام.
- من یاد گرفتهام که همه میخواهند در قلهی کوه زندگی کنند، بیآنکه به خوشبختیِ آرمیده در کف دست خود، نگاهی انداخته باشند.
- چه نیک آموختهام که وقتی نوزاد برای نخستینبار مشت کوچکش را به دور انگشت زمخت پدر میفشارد٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.
- دریافتهام که یک انسان، تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.
- کمتر میخوابیدم و دیوانهوار رؤیا میدیدم چراکه میدانستم هر دقیقهای که چشمهایمان را برهم میگذاریم، شصتثانیه نور را از دست میدهیم. شصت ثانیه روشنایی.
- هنگامی که دیگران میایستادند، من قدم برمیداشتم و هنگامی که دیگران میخوابیدند، بیدار میماندم.
- هنگامی که دیگران لب به سخن میگشودند٬ گوش فرامیدادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه لذتی که نمیبردم.
- اگر خداوند، ذرهای زندگی به من عطا میکرد٬ جامهای ساده به تن میکردم.
- نخست به خورشید خیره میشدم و کالبدم و سپس روحم را عریان میساختم.
- خداوندا! اگر دل در سینهام همچنان میتپید، تمامی تنفرم را بر تکهیخی مینگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار میکشیدم.
- با اشکهایم، گلهای سرخ را آبیاری میکردم تا زخم خارهایشان و بوسهی گلبرگهایشان در اعماق جانم ریشه زند.
- من از شما بسی چیزها آموختهام و اما چه حاصل که وقتی اینها را در چمدانم میگذارم که در بستر مرگ خواهم بود
"خداوندا ما نمي توانيم دعا کنيم
قحطي و گرسنگي را از بيـن ببـري،
زيرا مـنابعي به ما عـطا کرده اي
که در صـورت استفاده عاقلانه از آن
مي تواند تمام دنيا را تغذيه کند."
"خداوندا ما نمي توانيم دعا کنيم
تبعيض نژادي را ريشه کن کني،
زيرا به ما ديده بصيرت داده اي
تا بتوانيم خوبي ها ي تمام انسانها را ببينيم."
"خداوندا ما نمي توانيم به درگاهت دعا کنيم
به نااميدي هايمان پايان بخشي،
زيراتوانايي از بين بردن نابساماني ها را
به ما عطاکرده اي."
"خداوندامانمي توانيم دعاکنيم
بيماري را ريشه کن کني،
زيرابه ماقدرت تفکرداده اي
تا به وسيله آن راه علاج بيماريها راکشف کنيم."
بنابراين به درگاهـت دعا خواهـيم کرد،
به ما شـهامـت، قـدرت، اراده، آگاهي ،
عـزمي راسـخ، صبـر، ايـمان
و تاب تحمـل سخـتي ها را
عطا کني تا ديگـرلازم نباشـد بگوييـم،
خدايا ما را به آرزوهايمان بـرسـان ...
قسمتی از نیایش "جک ريمر" نویسنده معاصر
معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشهای دیگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اینکه بیخود هایو هو می کرد و با آن شور بیپایان
تساویهای جبری را نشان میداد
با خطی خوانا بروی تختهای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکیبرخاست
همیشه یک نفر باید بپاخیزد...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچهها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه میداشت بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟
یا چهکس دیوار چینها را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم میگشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له میگشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چهکس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم نالهآسا گفت:
بچهها در جزوههای خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست.......
"خسرو گلسرخی"
تو از بقیه خوشبخت تری!
▪ اگر امروز که بیدار شدی بیشتر احساس سلامت کردی تا مریضی ، تو خوشبخت تر از یک میلیون نفری هستی که تا آخر این هفته بیشتر زنده نیستند.
▪ اگر هیچ وقت خطر جنگ را تجرب نکرده ای و تنهایی زندان را حس نکرده ای ، در شمار ۵۰۰ میلیون نفر آدم خوشبخت دنیا هستی .
▪ اگر می توانی در یک جلسه مذهبی شرکت کنی بدون اینکه اذیت و آزار، دستگیری ، شکنجه و وحشت از مرگ داشته باشی خوشبخت تر از سه میلیون نفر در جهان هستی.
▪ اگر در جیب یا کیف خود پول داری و می توانی گاهی کمی پول خرج کنی ، جزو ۸ درصد آدمهای پولدار دنیایی.
▪ اگر پدر و مادرت هنوز زنده اند و هنوز با هم زندگی می کنند . قدر این نعمت و خوشبختی را بدان!
▪ اگر سرت را بالا می گیری و لبخند می زنی و احساس خوبی داری ، تو خوشبختی ، چون خیلی ها می توانند این کار را بکنند ، ولی اکثرا نمی کنند.
▪ اگر امروز و دیروز دعا کردی ، واقعا خوشبختی ، چون اعتقاد داری که خدا صدای ما را می شنود و به ما جواب می دهد...
منبع:کتاب نورهدایت ـ استاد عارف شیخ علی اکبر تهرانی
اگر روزی ناخواسته دلی را شکستیم
همدیگر را حلال کنیم
اگر درب دل را به رویی ببستیم
همدیگر را حلال کنیم
اگر از صبر بویی نداشتم .خطا داشتیم
همدیگر را حلال کنیم
اگر حرف سردی زدیم .چشم بستیم
همدیگر را حلال کنیم
اگر خسته بودم صدایی را شکستیم
همدیگر را حلال کنیم
.
.
عیدتان مبارک ...
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چند اصل بنا كردی؟
فرمود: چهار اصل
دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم
دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش كردم
دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم
منبع:جملات حکیمانه
عرض کرد میخواهم داناترین مردم باشم؟
حضرت فرمود از خدا بترس
عرض کرد میخواهم از خاصان درگاه خدا باشم؟
حضرت فرمود شب و روز قرآن بخوان
عرض کردم میخواهم همیشه دل من روشن باشد؟
حضرت فرمود که یاد مرگ را فراموش مکن
عرض کرد میخواهم همیشه در رحمت حق باشم؟
حضرت فرمود با خلق خدا نیکی کن
عرض کرد میخواهم از دشمن به من آفتی نرسد؟
حضرت فرمودهمیشه توکل بخدا کن
عرض کرد میخواهم در چشم مردم خوار نباشم؟
حضرت فرمود پرهیزکار باش
عرض کرد میخواهم عمر من طولانی باشد؟
حضرت فرمود صله رحم کن
عرض کرد میخواهم روزی من وسیع گردد؟
حضرت فرمود همیشه با وضو باش
عرض کرد میخواهم به آتش دوزخ نسوزم؟
حضرت فرمود چشم و زبان خودرا ببند
عرض کرد میخواهم بدانم گناه به چه چیز ریخته می شود؟
حضرت فرمود تضرع و توبه به حال بیچارگی
عرض کرد میخواهم سنگین ترین مردم باشم؟
حضرت فرمود از کسی چیزی مخواه
عرض کرد میخواهم پرده عصمتم دریده نشود؟
حضرت فرمود پرده ی عصمت کسی را مدر
عرض کرد میخواهم که گورم تنگ نباشد؟
حضرت فرمود مداومت کن به قرائت سوره ی تبارک
عرض کرد میخواهم مال من بسیار شود؟
حضرت فرمود مداومت کن به قرائت سوره ی واقعه هر شب
عرض کرد میخواهم فردای قیامت ایمن باشم؟
حضرت فرمود میان شام و خفتن به ذکر خدا مشغول باش
عرض کرد میخواهم خدای تعالی را در نماز حضور یابم؟
حضرت فرمود در وقت وضو گرفتن بسیار دقت کن
عرض کرد میخواهم از خاصان باشم؟
حضرت فرمود در کارها راستی و درستی پیشه کن
عرض کرد میخواهم برای من عذاب قبر نباشد؟
حضرت فرمود جامه ی خود را پاک نگهدار
عرض کرد میخواهم در نامه ی عمل من گناه نباشد؟
حضرت فرمود با پدر و مادرت به نیکی رفتار کن
در زندگی فهمیده ام که ...
فهمیده ام که آدم ها گاهی اوقات انسان را به شگفتی وا می دارند. بعضی وقت ها درست همان کسی به تو کمک می کند تا سرپا بایستی که انتظار داشتی تو را به زمین بزند.
فهمیده ام که گرمی، دوستی، محبت و مهربانی پرطرفدارترین کالاهای جهان هستند.کسی که بتواند آنها را تامین کند هرگز تنهایی را تجربه نخواهد کرد.
فهمیده ام که نباید به گذشته نظر کنی مگر به نیت عبرت گرفتن.
فهمیده ام کهباید به گونه ای زندگی کنم که اگر کسی سخن نادرستی در مورد من مطرح کرد هیچ کس حرف او را باور نکند.
فهمیده ام که زندگی مثل دستمال کاغذی لوله ای است. هر چه به آخرش نزدیکتر می شود سریع تر می گذرد.
فهمیده ام کهخوب بودن خرجی ندارد.
فهمیده ام کهبیش تر چیزهایی که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند.
فهمیده ام که هر دستاورد بزرگی زمانی غیر ممکن به نظر می رسیده است.
فهمیده ام که مهربانی از کمال مهمتر است.
فهمیده ام که هر برخوردی هر چند کوتاه، از خود تاثیری به جا می گذاریم.
فهمیده ام که مهم نیست چه اتفاقی برای آدم می افته. مهم اینه که در موردش چی کار می کنیم.
آزمون زندگي ما پر از قلاب هايي است كه وقتي اسير طعمه اش مي شويم
تازه مي فهميم ماهي ها بي تقصيرند....