نیم ساعت پیش ، خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ، آواز که خواند تازه فهمیدم ، پدرم را با او اشتباهی گرفته ام ! حسین پناهی
+ نوشته شده در شنبه بیستم آبان ۱۳۹۱ ساعت 11:13 توسط حسن رفعتی نژاد
|
اگر برنامه یک ساله دارید برنج بکارید، اگر برنامه ده ساله دارید درخت بکارید، اگر برنامه صد ساله دارید انسان تربیت کنید...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۱ ساعت 21:43 توسط حسن رفعتی نژاد
|
من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هر کسی میخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن،شستشوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی میکوبم و به یادش با قلم سبز بهار مینویسم:ای یار خانه دوستی ما اینجاست!