لورل و هاردی

هاردی : فردا دم آفتاب اعداممون می کنن.
لورل : کاش فردا هوا ابری باشه...

بهترین

هر فردی بهترین هم که باشد ،اگر زمانی که باید باشد نباشد...
همان بهتر که نباشد ! لوئیس بونوئل 

امید

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: "تمام سعی ام را می کنم...!"
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد...

زندگی

زندگی با ما کاری کرد،
آنقدر به آدم هاي روي زمين بي اعتماد شده ایم كه
مي ترسیم وقتي از خوشحالي به هوا مي پریم
زمين را از زير پايمان بكشند!

نگران فردا نباش

چایت را بنوش
نگران فردا نباش
از گندمزار من و تو
مشتی کاه میماند
برای بادها...

سخت میگذرد

ازبزرگی پرسیدند :
خیلی سخت میگذرد چه باید کرد
گفت:خودت که میگویی سخت میگذرد سخت که نمی ماند
پس خداروشکر که میگذرد ونمی ماند...

شرافت

واقعیت تلخ روزگار ما

زمستان سردی بود برف و بوران ھمہ جا را فرا گرفتہ بود .کلاغ بیچاره نگران گرسنگی جوجه هایش ،هرجا رفت غذایی نیافت،از گوشت تن خود می کند و به جوجه هایش میداد،تا زمستان گذشت و کلاغ مرد.
جوجه هایش گفتن : خوب شد مرد! ،خسته شدیم از این غذای تکراری... .
آری این است واقعیت تلخ روزگار ما!

یک قدم

عارفی را پرسیدند از اینجا تا به نزد خدای منان چه مقدار راه است؟
فرمود: یک قدم
گفتند: این یک قدم کدام است؟
فرمود: پا بگذار روی خودت

دوستت دارم

وقتي 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زير انداختي و لبخند زدي
وقتي که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روي شونه هام گذاشتي و دستم رو تو دستات گرفتي انگار از اين که منو از دست بدي وحشت داشتي
وقتي که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
صبحانه مو آماده کردي وبرام آوردي پيشونيم رو بوسيدي
گفتي بهتره عجله کني ، داره ديرت مي شه
وقتي 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم
بهم گفتي اگه راستي راستي دوستم داري
بعد از کارت زود بيا خونه
وقتي 40 ساله شدي و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتي ميز شام رو تميز مي کردي و گفتي : باشه عزيزم ولي الان وقت اينه که بري
تو درسها به بچه مون کمک کني
وقتي که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتني مي بافتي
بهم نگاه کردي و خنديدي
وقتي 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدي
وقتي که 70 ساله شدي و من بهت گفتم دوستت دارم
در حالي که روي صندلي راحتيمون نشسته بوديم
من نامه هاي عاشقانه ات رو که 50 سال پيش براي من نوشته بودي رو مي خوندم و دستامون تو دست هم بود
وقتي که 80 سالت شد ، اين تو بودي که گفتي که من رو دوست داري
نتونستم چيزي بگم فقط اشک در چشمام جمع شد
اون روز بهترين روز زندگي من بود ، چون تو هم گفتي که منو دوست داري
به کسي که دوستش داري بگو که چقدر بهش علاقه داري
و چقدر در زندگي براش ارزش قائل هستي
چون زماني که از دستش بدي
مهم نيست که چقدر بلند فرياد بزني
اون ديگر صدايت را نخواهد شنيد

پابلو نرودا