سخنان تکان دهنده
شيخي مي گويد كه سخن چهار تن مرا سخت تكان داد:
اول مرد فاسدي كه از كنار من گذشت و من گوشه ي لباسم را جمع كردم تا به او نخورد. او گفت: اي شيخ ! خدا مي داند كه فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم مستي ديدم كه افتان و خيزان مي رفت. به او گفتم قدم ثابت بردار تا نيفتي. گفت: تو با اين همه ادعا قدم ثابت كرده اي؟!
سوم كودكي ديدم كه چراغي در دست داشت . گفتم اين روشنايي را از كجا آورده اي؟ كودك چراغ را فوت كرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو كه شيخ شهري بگو كه اين روشنايي كجا رفت؟
چهارم زني بسيار زيبا كه در حال خشم از شوهرش شكايت مي كرد. گفتم: اول رويت را بپوشان بعد با من سخن گوي. گفت: من كه غرق خواهش دنيا هستم چنان از خود بيخود شده ام كه از خود خبرم نيست تو چگونه غرق محبت خالقي كه از نگاهي بيم داري!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 22:26 توسط حسن رفعتی نژاد
|