شعری از علومی تبریزی
گفتم به وصل جانان آيا شود رسيدن
گفتا به جستجويش بايد به سر دويدن
گفتم چگونه با او در خلوتي نشستن
گفتا که دست الفت بايد ز خود کشيدن
گفتم چگونه چيدن گل را ز باغ حسنش
گفتا چو بلبل از باغ گل ديدن و نچيدن
گفتم چه چاره بايد در بي وفايي يار
گفتا که صبر کردن يا پيرهن دريدن
گفتم چگونه او را آگه کنم ز عشقم
گفتا که قيد صحبت از ماسوا بريدن
گفتم چگونه باشد بر دامنش بيفتم
گفتا که از ره دور قانع بشو به ديدن
گفتار را در عالم کردار کن علومي
آخر فضيلتي نيست در گفتن و شنيدن
گفتا به جستجويش بايد به سر دويدن
گفتم چگونه با او در خلوتي نشستن
گفتا که دست الفت بايد ز خود کشيدن
گفتم چگونه چيدن گل را ز باغ حسنش
گفتا چو بلبل از باغ گل ديدن و نچيدن
گفتم چه چاره بايد در بي وفايي يار
گفتا که صبر کردن يا پيرهن دريدن
گفتم چگونه او را آگه کنم ز عشقم
گفتا که قيد صحبت از ماسوا بريدن
گفتم چگونه باشد بر دامنش بيفتم
گفتا که از ره دور قانع بشو به ديدن
گفتار را در عالم کردار کن علومي
آخر فضيلتي نيست در گفتن و شنيدن
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 11:44 توسط حسن رفعتی نژاد
|